تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> مرا با نام کوچکم صدا بزن
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388
توی یکی از همین خونه ها ، همین نزدیکی ها، دل یکی آتیش گرفته . از روی بوم هم که نیگا کنین می بینین که از توی پنجره های یکی از همین خونه ها آتیش می ریزه بیرون . دل یکی آتیش گرفته . تو اومدی اما کمی دیر . از ته یه خیابون دراز . مث یه سایه ی نگرانی . کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو آتیش زدی . به من می گن چیزی نگو . نباید هم بگم اما دل یکی داره آتیش می گیره . دل یکی این جا داره خاکستر میشه . کمی دیر اومدی اما یه راست رفتی سروقت دل یکی و دست کردی تو سینه اش و دل ش و اووردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتی سرجاش . واس همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر میشه . یکی داره تو چشات غرق میشه . یکی لای شیارای انگشتات داره گم میشه . یکی داره گر می گیره . دل یکی آتیش گرفته . یه نفر یه چیکه آب بریزه رو دل ش شاید خنک شه .میون این همه خونه که خفه خون گرفتن ،یه خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر میشه . یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودشو غرق کنه . یکی می خواد نیگات کنه  ، نه می خواد بشنفتت . می خواد بپره تو صدات . یکی می خواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذارت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اون جا نیگات کنه . یکی میترسه از نزدیک تماشات کنه . یکی می خواد تو چشات شنا کنه .  

یکی اینجا سردشه . یکی همش شده زمستون . یکی بغض گیر کرده تو گلوشو داره خفه میشه . وقتی حرف می زدی، یکی نه به چیزایی که می گفتی ، که به صدات ، به محض صدات گوش می داد . یکی محو شده بود تو صدات . یکی دل تنگه . توی یکی از همین خونه ها ، همین نزدیکی ها، دل یکی آتیش گرفته . کسی یک چیکه آب بریزه رو دل ش شاید خنک شه . 

  از متن کتاب "چند روایت معتبر" نوشته ی مصطفی مستور

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:48  توسط مینا  | 

یکشنبه چهارم مرداد 1388
"علی کنکوری"


در صورت امکان با صدای داریوش بخون :

با چشای بی فروغ
میون راست و دروغ
خودمو گم می کنم
توی این شهر شلوغ


پچ پچ آدمکا
بس که تو هم می دوه
دیگه فریاد منو
سایم ام نمیشنوه
صدای زنجیر تو گوشم می خونه
"تو داری از قافله دور می مونی"
سرتو خم کن تا درا وا بشن
تا بگی نه! پشت کنکور می مونی!


من می خوام مثل همه ساده زندگی کنم
چادر موندنمو هر جا خواستم بزنم
تو این دریا نمی خوام نهنگ کوری باشم
پشت این درهای قفل
علی کنکوری باشم


صدای زنجیر تو گوشم می خونه
"تو داری از قافله دور می مونی"
سرتو خم کن تا درا وا بشن
تا بگی نه! پشت کنکور می مونی!

لای لا لا لا لای لای لای لا لا لا لای لای 

واقعا عجب دوره زمونی ای شده ... تا بگی نه ! پشت کنکور می مونی ! ۱۰ مرداد نزدیکه ... به خدا من نمی گم دم به دقیقه از تلویزیون می گن ... ترانه ی علی کنکوری داریوش رو گوش بدیم (واقعا از تو داغون می کنه این آهنگ ) و بیاد بیاریم که علی بنده خدا  ۵ سال پشت کنکور بود... دیگه از علی که کمتر نیستیم ... روحیه شو نباخته ها ... ایشالله همه قبولیم آمین یا رب العالمین

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:46  توسط مینا  | 

دوشنبه بیست و دوم تیر 1388
می خواستم به تو بگویم

 هربار که نگاهت به زمین می افتاد

 می خواستم به تو بگویم

 هر بار که به نقطه ای چشم می دوختی

 هربار که بر می گشتم ببینم به کجا چشم دوخته ای

من می خواستم به تو بگویم

 آری تنها به "ت___و"

 می خواستم آن حس مخوف را به تو بگویم

هربار که فکر می کردم باید بگویم

 وشاید بدانی که من شب و روز به چه فکر می کردم

به اینکه باید به تو بگویم

 و فکر می کردم روزی به تو می گویم

 و هر چه فکر می کردم نشد

 و من اصلا فکر نمی کردم که نشود

من فقط فکر می کردم که "باید به تو بگویم "

 هربار می خواستم بگویم

 باورت می شود که هر بار ...

 اما هربار نگفتم

 حالا که نیستی

حالا که نگفته ام

 می خواهم اعتراف کنم:

 چه حس مخوف مقدسی

 و باز هم روز و شب با خودم فکر می کنم

اگر می گفتم

 اگر بودی ...

 و در آخر تمام فکر کردن هایم

 این حس مخوف مقدس تر می شود ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:25  توسط مینا  | 

یکشنبه چهاردهم تیر 1388
از من چه کاری ساخته است

به من بگو

وقتی که این بار آغاز من از رفتن شروع می شود

بگو

برای این که حس نکنم

رفتنت را

و نگذار در صداها غرق شوم

در گریه ها

در استیصال

در دوراهی میان ماندن و رفتن

در سرگیجه ای بی پایان

چشمهایت را ببند

تا به حال این همه جمعیت را یکجا دیده ای؟

چشمهایت را ببند

تا چشم های دیگران را نبینی

تا نبینی

توازی همیشگی ات را

با خط افق

تو بی صدا ترین آدم این جمعیتی

تو ...

از تو چه کاری ساخته است

مرا ببخش

چرا از تو می پرسم

وقتی تو راتوان انجام کاری نیست

و آخرین کاری که در زندگی ات انجام داده ای

هنوز ادامه دارد

حالا  که همه را به قضاوت واداشته ای

به فکر کردن

به اینکه

"ناگهان چقدر زود دیر می شود"

تو بی عنوان ترین حادثه را رقم زده ای

با سرعت نور

وبا سرعتی نه معادل سرعت این دنیا

به سوی معبودت باز می گردی

و تا بحال نفس هیچیک از کارهای تو

برای من اینقدر واضح و مبرهن نبوده است

...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:7  توسط مینا  | 

چهارشنبه سوم تیر 1388
گر در سرت هوای وصال است حافظا

                                                   باید که خاک درگه اهل هنر شوی

فکرشو نمیکردم ... اما رسید ! فکرشو نمیکردم اما شب و روز منو به خودش مشغول کرده بود . فکر نمیکردم این بازی جدی جدی باشه . حالا آخربازیه ... و من دارم به تمام این شوخیها که بی هوا جدی شدن ایمان میارم ... به کارت ورود به جلسه ! انگار وجود خارجی داره! بلاخره درسایی که دوست داشتمو خوندم ! مطالبی که همیشه منو به خودش جذب میکرد . یه چشمه شو توی کتابا پیدا کردم و منو همینطور به دنبال خودش کشوند ... روزا ، شبا ، و هر لحظه ای که می گذشت ... و من به قدرتش به شگفت انگیزیش ایمان میووردم  ... من فقط گوشه ای از اون رو درک میکردم اما برای اولین بار احساس میکردم لذت درس خوندن و حفظ کردن رو . حفظشون می کردم چون مغزم ، ذهنم بهشون نیاز داشت . می خوندم چون با خوندنش احساس تعالی می کردم . تست می زدم چون فکر می کردم با هر تست روحم یه قدم بالاتر می ره . با هر مطلبی که می خوندم احساس می کردم دینم رو به این همه نعمت و زیبایی ادا می کنم .  احساس می کردم به آگاهیم ، به بیناییم ، به شنواییم افزوده میشه . تو تمام این مدت قدرت و تاثیرگذاریه این پدیده که بهش میگن "هنر" رو احساس می کردم . احساسی که همه ی انسانها بهش نیاز دارن ، همه ی انسانها تو وجودشون دارن . نمیدونم با این کتابا و جزوه ها که فقط گوشه ای از اون رو درخودشون دارن تا چه حد حقیقتش رو درک کردم ، اما از یه سال خودم راضیم . هرچند زیاد تنبلی کردم ، کوتاهی کردم ، وقت رو طلا ندونستم ، فرصت هم نشینی با دوست رو غنیمت نشمردم ...منی که "در انتظار گودو " ایستاده بودم ، گودویی که این بار سر قرار آمد ...

عنوان نام نمایشنامه ای از ساموئل بکت

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:42  توسط مینا  | 

دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
تولد ها میان و میرن ... ادما بزرگ میشن ... روزا شب می شن ... چراغ قرمزا سبز میشن ... خیابونا خلوت میشن ... شلوغیا سکوت میشن ! 

یکی بود یکی نبود

غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود

اون یکی که نبود

بلاخره به دنیا اومد

بلاخره پا توی جمع ما ادما گذاشت

از یه دنیای دیگه اومده

همه دورش جمع شدن

دیروز براش اسم گذاشتن

حالا اگه بگی "نگین" فقط یه نفر تو خونه ی ما برمیگرده! (اااا ... ننه چه کسی بود صدا زد نگین؟)

اون یه ادمه

و این خیلی هیجان انگیزه!

به دنیا اومدن یه ادم ،

هیجان انگیز ترین اتفاق تو دنیاس ...

...

حالا ۱۸ سال و یک روز از اون روز می گذره

و یکی که نبوده

حالا ۱۸ ساله که هست

و ادم از خوشحالی می خواد یه چیزایی بگه...

بخصوص اگه اون ادم

با اومدنش ما رو مزین کرده باشه

اگه اون ادم ...

همین مامان نگین خودمون باشه !

مادر !

نگین!

د ننه اخه ...

ننه ما چاکریم ...

تولدت مبااااااااارک!

این یه روز ، چقدر زود گذشت ...

این یه روز که از کنار تولدت عبور کردیم!

 اااااا ... انگار همین دیروز بود که ۲۱ مهربودا!

ننه چقدر بزرگ شدی!

حالا قدت به بالای یخچال می رسه!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:26  توسط مینا  | 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
سلام!  ( چه روز فرخنده ای)

شاعر می گه:

توی این خاک غزلساز دلم

تو فرو کردی یه روزی گندمک ...

چند سال پیش ... فقط چند سال پیش بود ...

سالای خیلی دور خیلی نزدیکی بود

نیمکتای چوبی فقط دو تا جا داشت

دیوار مدرسمون یه "من خرم" داشت

این دیوار رهگذرای خیلی قشنگی داشت

گندمک معادل انگلیسی نداشت

تبریک گفتن کمه ....

برای تمام این سالهایی که بغل دست من نشسته بودی

و به معادل انگلیسی واژه ی گندمک فکر می کردی ...

و من می دونم که تو

فقط تو می تونی براش

برای "گندمک" معادل انگلیسی بسازی

چون هیچ کس به اندازه ی تو

تا این اندازه به مفهوم واژه ی گندمک فکر نکرده ...

و خودش مثل یه گندمک نشده

و حالا اون روزه باور نکردنی رسیده!

۲۴ شهریور! توی تقویمو نگاه کن ...

اهم اهم ...

(صدای من چه موقعهایی می گیره ها)

...

نیلووووووووووووووو!

 تولدت مباااااااااااااااارک!

(دست ... دست ...)

شاعر ادامه می ده :

ما که خاکیم زیر پات اب شدیم از کرشمه هات

یه نگاه به ما بکن کم که نمیشه از چشات (دوبار )

افریده شدنت مبارک ای نیلوفر ابی !

خوش اومدی ! ما که خاکیم زیر پات ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:35  توسط مینا  | 

شنبه نوزدهم مرداد 1387
دچار یعنی عاشق

من دچارم

سخت نیست

دچار بودن

دچار چیزی سخت

دچار کاری نا ممکن

دچار فکری بلند

دچار ارزویی

دچار یعنی عاشق

و من دچارم

و فکر می کنم

به حرف هایی که نباید دچارشان شد

به کارهایی که نباید دچارشان شد

به تویی که نباید دچارت شد

به باید ها

و نباید ها

و تمام دچاری ها سخت نیست

و تمام دچاری ها شیرین نیست

و چه سخت است

دچار چیزی سخت بودن ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:48  توسط مینا  | 

دوشنبه سی و یکم تیر 1387
به یاد او که باورم نمی شود دیگر نیست ... رفت ! به همین سادگی! و این واقعیت لعنتی که دست از سرم بر نمی دارد . دو روز است که دیگر نیست و من هنوز ... هنوز نمی توانم باور کنم که دیگر نمی شود او را روی پرده ی سینما دید . دیگر نمی شود او را هیچ جا دید. از بچگی باور نکردم ... رفتن کسی باورم نمی شد . حالا این منم که عین بچه ها ، به یاد تو که رفته ای می نویسم . تو که یکی بودی و یک نفر به اندازه ی تمام تاریخ سینما . برای تاریخ نقش افرینیها یکی بودی . برای تاریخ خاص خودت یکی بودی . و چطور می توان هنوز هم سینما را بدون تو دوست داشت؟ تویی که در سینما زندگی کرده ای و رد پایت را همه جایش می توان دید ... حالا که رفته ای و پیش خدا ارام گرفته ای ، روحت شاد و یادت گرامی .

دو قطعه شعر از شمس لنگرودی برای خسرو شکیبایی ...

                                   ... و دلش برای باجه ی سینما تنگ می شود

«اشباح»

بركه‌ي اشك است

سينه‌ام

و پرندگاني شاد

بازي‌كنان به صورت من آب مي‌فشانند.



آه خسرو، پادشاه شكست‌خوردگان!

تمام لشكريان پارچه‌يي‌ات متواري شدند

سربازاني از نور، سايه‌ها

تو خسرو اشباح بودي.



آه‌ها از هر سوي بامداد بيست و هشتم تيرماه

به خانه‌ي تو روان‌اند

تو خسرو اشباح بودي

سيرت نديده

تمام مي‌شوي.



دو بركه‌ي اشك است

سينه‌ام

و پرندگاني كه به صورت من آب مي‌فشانند

از پاهايت كه سرد مي‌شوند

خبري ندارند.



***

«مرا به حال خودم بگذاريد»



مرا به حال خودم بگذاريد

سنگ‌ها

خسرو مرده است

و شما بي‌قراريد

نامش روي كدام شما حك شود.



مي‌خواهم

در تاريكي سينما بنشينم

و رؤياهايم را ببينم

رؤياهايي كه فقط

در تاريكخانه‌هاي شما ظاهر مي‌شوند.



مرا به حال خودم بگذاريد

صف‌ها، باجه‌ها!

همه‌تان به خانه‌ي خود مي‌رويد

تنها اوست

در صف ناآشناياني بي‌بازگشت ايستاده است

و دلش

براي باجه‌ي سينما تنگ مي‌شود

تنها او

به پشت سرش نگاه مي‌كند و پيش مي‌رود.



مرا به حال خودم بگذاريد

تا صداي قطار را بشنوم

كه چهره‌ي او را دور مي‌كند.



آه خسرو مردگان!

با چشم بسته چطور بازي مي‌كني

در فيلمنامه‌اي كه نشانت ندادند

در جمع مردگان تماشاچي

كه از دلتنگي بسيار

آه مي‌كشند.



بازي مكن

فرقي ميان تماشاگر و بازيگر مردگان نيست.

بازي مكن

خيمه‌شب‌بازي‌ها فقط براي ادامه‌ي زندگي بود



شمس لنگرودي

بيست و هشتم تيرماه 87

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:54  توسط مینا  | 

دوشنبه هفدهم تیر 1387
محله ی قدیمیه ما تو یه همچین روزی چراغونی بود ... همه دهنشونو شیرین می کردن ... خونمون پر از ادم بود ... ااا ... همین چند سال پیش بودا ... همین چند سال پیش که یه روز از در خونه اومدم تو و ...

تا قبل از اون ما همش تو خونه تنها بودیم(من درواقع،یک نفر) ...بچه ی یکی یه دونه بودیمو خل دیوونه ... مامانینا می رفتن سر کار و ماام که همش تو کوچه بودیم و در حال بازیای خطرناک ... مثلا می رفتیم تو کوچه تمرین لوطی گری میدیدیم ... یا شوتبال بازی می کردیم ... یاام با بچه های محل دعوا می کردیم ... خلاصه همش در حال فعالیت بودیم و یه لحظه ام سر جامون بند نمی شدیم ...اون روزا خبری از یه همشیره یا داااش کوچیکه نبود که با خودمون ببریمش تو کوچه و یه ذره خودمون بشینیم !     تا اینکه یه روز از کوچه اومدیم تو خونه و دیدیم همه ی خاله ها هستن ... دخترخاله ها ،پسر خاله ها...همه! خان عمو ام با عیال و بچه هاش بود! خان داییم بود اخه! ماام مات و مبهوت وایساده بودیم که ببینیم چه خبره! بعد یه هو مامان اومد جلو و گفت : پسر گلم خواهر دار شدی ... ببین ابجیتو ... اره ابجی کوچیکمون بود ... اشتباه نمی کردیم ... ابجی کوچیکه همینجور بزرگ و بزرگتر می شد ... ماام هی غیرتی می شدیم و دست به سیبیلامون می کشیدیم ... قبل از اون واسه دخترخاله ها غیرتی می شدیما ، ولی خب ادم وقتی ابجی دار می شه مسئولیتش سنگینتره! وای به حال کسی که از ابجیه ما خوشش می اومد و می خواست بیاد خواستگاریش ... خونمون به هم می ریخت! خلاصه ما شدیم یه داااااااش واقعی ! هی می گفتیم ابجی چادرتو بکش جلو ... ابجی برو تو ... ابجی ...( الان کوجایی ابجی؟ خوبیت نره دختر ...) امروز اخه ...امروز اصلا هرجا دلت می خواد برو ! راستی مامان جان منم به شما تبریک می گم واقعا !امروز دوباره مامان شدی ... لوطی تر شدی امروز ! اخه ابجی کوچیکه می دونی چیه؟ مامانم گفت یه جوری مستیقیم بهت تبریک بگم ! حالا ایشالله امروز می بینیش! فائزه یه جوری غیرمستقیم بهش بگو که تولدتو از طرف من تبریک بگه! (اصلا فکرشم نمی کردم انقد پیچیده بشه)

تو یه همچین روزی بود ، اره! قشنگ یادمه ! که ابجی کوچیکه ی ما بلاخره پا به جهان گذاشت !

خب ماام (من و مامان)به نوبه ی خودمون می خواستیم بگیم که همشیره ... ابجی کوچیکه ...

 تولدت مبارک! 

ایشالله ۱۰۰ ساله شی نه ۱۲۰ ساله شی ... کیک تولدشم عین خودش شیرینه! لی لی لی لی ...

(از طرف دونفر به نامهای مامان نگین و آق دااااااشت)

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:39  توسط مینا  | 

پنجشنبه ششم تیر 1387
گاهی اوقات حس می کنم یه چیزی روی فرش راه می ره . با گوشه ی چشم دنبالش می کنم و تا سرم رو برمی گردونم می بینم چیزی نیست . هیچی. ااا ... مگه می شه؟ یه بارچیزی نیست ... دو بار چیزی نیست...اخه چند بار می خواد چیزی نباشه؟ پس این سوسکه ... یادر واقع جونوره کی می خواد رو فرش ظاهر بشه؟ تا کی می خواد ما رو سر کار بذاره؟ مادر نزاییده بخواد ما رو سر کار بذاره اونوقت این سوسکه که یه ذره قد داره ها ... استغفرالله! سوسکه اخه فقط خودش نیست که . گاهی اوقات دوستاشم می فرسته شبا ... اره همون شبایی رو می گم که احساس می کنم یه چیزی تو جونمه ! ولی کو؟ این یکیم شاید بازم زائیده ی ذهن منه. منی که دیگه می دونم احساس راه رفتن یه جونور روی بدنم فقط و فقط یه احساس خیالیه. جونورای خیالی زیادن . جونورایی که وجود ندارن ولی تو هر جا که بری وجودشونو احساس می کنی . البته جونور داریم تا جونورا! یه نوع داریم گلاب به روتون از توالت در میاد . بگو خب . یه نوع داریم از سقف اویزون میشه . بازم بگو خب .یه نوع داریم هم خره هم خاکیه. یه نوع داریم خزندس یه نوع داریم پرندس یه نوعش ابشش داره ... خب بلاخره ما الکی که دو سال پشت نیمکت ننشستیم! تازه سال اولم اونموقع که اندازه ی فنجون بودیمم زیست می خوندیم ! اصلا بحث حشرات بحث گسترده ایه که در اینجا نمی گنجه! چه برسه به حشرات خیالی که از هویت و موجودیتشون بی خبریم ! راستی یادته مارمولک خان؟ یادته اونروزی که رو درخت بودی و بی هوا دستم رفت روی پوست سبزت و تو نمی دونم جیغ کشیدی یا نکشیدی ... اینو گفتم که از یه دوست قدیمی یاد کنم که سالهاست شاید مرده . چون احتمالا یه مارمولک که بیشتر از چند ماه یا چند سال که عمر نمی کنه. حیف! یا شایدم تموم این نشونه ها از طرف هزار پایی باشه که نه نیش داشت نه دندون نه ... فقط تنها گناهش این بود که راهشو تو زندگی اشتباه انتخاب کرده بود . شاید اون هزارپا اونقدر رو من تاثیر گذاشته باشه که من هر روز وقت و بی وقت منتظر اومدنشم. شاید تمام اینا به خاطر یه موش باشه که یه روزی تو گاز گیر کرد و نمی دونم عاقبتش چی شد .

شاید اون جونورناشناسم حق داره که هیچ وقت خودشو نشون نده .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:2  توسط مینا  | 

شنبه یکم تیر 1387
تک و تنها وسط کوچه ی تنگ ایستاده بودم و به برآمدگی های دیوار نگاه می کردم .به لوله های گاز متعددی که روی دیوار کنار در هر خانه وجود داشت و به چراغانی هایی که از همه ی انها بالاتر روی دیوار و توی هوا می درخشیدند. و شایددیگر هیچ چیز مهمتری برای من وجود نداشت . مهمترین چیز ها برای من از دست رفته بودند و دیگر چیزی برای از دست دادن وجود نداشت . دیگر "مهم" معنا نداشت . حالا بی اهمیت ترین چیز ها فرصتی یافته بودند برای نشان دادن ارزش خود. من اعتراضی نداشتم . هیچ اعتراضی.اصلا چرا باید اعتراض می کردم؟ به چی باید اعتراض می کردم؟به این که تو داشتی عروسی می کردی؟! خوب ... باید عروسی می کردی! شاید هیچ کس فکرش را نمی کرد که یک دختر بچه مثل همه ی دختر بجه های دیگر چرا باید بیرون بایستد . خوب می گفتند شاید رفته بیرون هوا بخوره . شایدم حوصلش سر رفته . آره! هم رفته بودم بیرون هوا بخورم ،هم حوصلم سر رفته بود . خوب این همه ادم که بیرون ایستاده اند،این همه بچه . منم یکی از انها. اصلا من هم یکی از بچه های همسایه ی خانه ی پدری ات که چندین سال است که انها را ندیده ای. انها هم عروسی تو دعوتند . ولی امده اند بیرون به دلیل گرگم به هوا بازی .صدای شلوغی : دست و سوت. شادی. صدای عروسی می اید:من با تو خوشم تو خوشی با دل من... از دست من و تو غصه ها خسته می شن ... کوچه پر است از ماشین های پارک شده و محله ی قدیمیتان چراغانی شده. خوب عروسی توست. گرچه من هیچ وقت نفهمیدم تو چطور عروسی کردی، ولی وقتی امدی عروسی کرده بودی. این عروسی توست که من برای اولین بار در ان حضور دارم... عروسی که هیچ وقت در ان حضور نداشته ام. نگاهم را به زمین می دوزم ... به اسفالت کوچه و به سایه ی روی زمین . سایه ی خودم. هوای بیرون بهتر است ، بیرون بودن بهتر است ! شاید چون هیچ وقت نمی توانم تصور کنم که ان تو چطوری است. مثل همه ی عروسی ها . چقدر خوشحالم که عروسی می کنی! مثل همیشه. اصلا تو از اول زندگیت عروسی کرده بودی . باز هم داستان همان است که همیشه بود ...تویی که عروسی کرده ای و چقدر خوب است که تو همانی هستی که همیشه بودی !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:55  توسط مینا  | 

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
بازم شبای فوتبالی ... بیدار موندنا ... کل کلا ... نفس های حبس شده ...لحظه ی چسبیدن توپ به تور دروازه ...

و گل! چه می کنه این بازیکن! پدیده ی این رقابتها! کنار زمین دویدنا ... غم ها و شادیا ... از ته دل داد کشیدنا ... برد و باخت و شاید مساوی و دیگر هیچ!

جام جهانی کوچیکی که گاهی وقتا از جام جهانیم بزرگتر می شه! و جریان زندگی در چمن سبز فوتبال ... دقیقه نودای حیاتی ... شاید قهرمانی و شاید حذف! شاید فریاد کشیدن و شاید تمام! خداحافظ جام ملتهای اروپا ...

و موجودیت فوتبالی که به تمام اینها می ارزد!

وباز هم فوتبال!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:45  توسط مینا  | 

پنجشنبه دوم خرداد 1387
گاهی اوقات من خوابم

و سلام کردن تو تا بعد از ظهر طول می کشد

و وقتی تو را می بینم یادخودم می افتم

و تو هم با دیدن من،

شاید یاد خودت می افتی

و شاید من تو نیستم

تو هم من نیستی

با اینکه ما یکی هستیم،

ولی تو کس دیگری هستی

نمی دانم چه کسی هستی

گذشته های دور من

و شاید حالای من

وقتی معصومانه به من نگاه می کنی

یادم می افتد که تو نمی توانی حرف بزنی

و تمام این مدت من بوده ام

که تو می شدم

و به جایت حرف می زدم

و من دیگر خودم نبودم

و این تو بودی که حالا حرف می زدی

و برای همه دست تکان می دادی

و سلام می دادی

و از جنگل می گفتی

از تمام کسانی که نمی شناختمشان

و یک روز به زندگی ام امدند

با زبان خودم

با فکر خودم

ولی من در ارزوی دیدن آنها ام

و در ارزوی حرف زدن تو

و ضربان قلبت

و اینکه واقعی شوی

یک خرس واقعی

و باز هم از جنگل بگویی

و مرا به ان جنگلی ببری

که خارج از نقشه ی جغرافیایی ست ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:10  توسط مینا  | 

جمعه بیستم اردیبهشت 1387
دلیل من از نوشتن فقط این بود که دوست داشتم بر می گشتم ... به اون قدیم قدیمای پر از تو . به کوچه های پر از تو . به اونموقع های پر از تو . به اونموقع ها که باورم نمی شه گذشته . به اونموقع ها که من به خاطر حروف اسم تو کتابا رو می گشتم . فرهنگ نامه ها رو .به اونموقع ها که تو بودیو هیچ چیزی اذیتم نمی کرد. هیچ چیزی ناراحتم نمی کرد ... ولی خیلی زود رفتی. زودتر از این حرفا .قرار ما این نبود. شایدم همین بود ... اخه ما هیچ قول و قراری با هم نداشتیم . هیچ نسبتی ، هیچ سنخیتی،هیچ شباهتی . هیچی. شایدم خوبیش همین بود .این که از اول هیچ قراری نبود . چه خوب بود! اونموقع ها که با بودنت هیچ وقت زندگی سخت نبود. من بچه بودم .فقط به خاطر این که تو بودی ... تو بودیو من به بچگیم ادامه می دادم .اما حالا که تو نیستی مجبورم بزرگ شم .فقط به خاطر غریبه هایی که منو قاطی بزرگترا می کنن.چون خودشون بزرگن و نمی خوان بذارن منم بچه بمونم . اما اگه تو بودی ،من حالا حالا ها بزرگ نمی شدم.اصلا شاید هیچ وقت بزرگ نمی شدم .به خاطر تو که تموم بچگیای من بودی .دلیل بچگیای من . زندگی من . کاش تو بودی و من ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:16  توسط مینا  |