تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> مرا با نام کوچکم صدا بزن
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
امروز می خواهم درباره ی مجید مجیدی و فیلمهایش بنویسم .می خواهم بنویسم. نه منتقدم نه سینما گر اما می خواهم بنویسم! می خواهم درباره ی کسی بنویسم که همین چند روز پیش اواز گنجشکهایش تقریبا تمام جوایز جشنواره را از ان خود کرد.

فیلمهای مجیدی را همیشه دوست داشته ام،بی آنکه خودم بدانم چرا ... شاید هم دلیل نمی خواهد،خودش خود به خود پیش می آید ... اصلا هم به نظر بعضی منتقدین عزیز از ته مانده ی وجدان واحساسم استفاده نکرده! این نظر من است البته.

از نظر من فیلمهای مجیدی یعنی یک جور نگاه متفاوت به زندگی.یعنی عبور از روزمرگی و نقش دادن به هر چیزی که در زندگی روزانه ی ما حضور دارد،زنده است و نفس می کشد.

مهم هم نیست که تقریبا موضوع تمام فیلمهایش یکی ست:برشی از زندگی ادمهای فقیر و ندار...

مهم این است که فقر وفلاکت فیلمهای مجیدی هم قشنگ است و چه چیزهایی که در خود نمی پروراند!

مهم این است که فقر و فلاکت برای ادمهای فیلمهای مجیدی مهم نیست. روحشان بلند است .

مهم این است که انها تعریف هیجان انگیزی ازاین فقر وفلاکت دارند.مهم این است که بعد از تماشای فیلمهای مجیدی لازم نیست که دنبال انها بگردیم،چون آنها اینجایند،زنده اند و نفس می کشند. شاید در غالب ادمهایی شهری،روستایی،شاید هم در غالب ادمهایی با معمولی ترین شرایط زندگی و مجیدی امده و انها را به تصویر کشیده.

مهم این است که اگر انها فقیر و از پایینترین نقطه ی شهر نبودند،دیگر دیدنی نبودند.مهم این است که اگر انها از افراد مرفه جامعه بودند،دیگر این نبودند،ادمهای واقعی فیلمهای مجیدی نبودند. انها دیدنی اند وقتی که از پایینترین نقطه ی شهرند و باز هم خوشبختند.چون خوشبختی برای انها چیز دیگری ست ...

آواز گنجشکها را ندیده ام .فیلمی که می گویند مجیدی در ان به یک نوع بلوغ فکری رسیده است . مگر می شود عاشق فیلمهای مجیدی بود و منتظر آواز گنجشکهایش نماند؟آن هم حالا که آوازه شان در تمام شهر پیچیده ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:21  توسط مینا  | 

سه شنبه نهم بهمن 1386
 چند ساعت بیشتر نمونده ....

به چی؟

به اینکه تو یک روزه شی !

دیروز تولدت بود اما ... می دونم که بازم ادامه داره!

میدونم که هنوز بچه ای ... هنوز پاکی ... درست مثل الان !

هنوز قدت انقدر بلند نیست ... حواسم باشه ببینم چه موقع هایی انقدر قد می کشی !

هنوز عینکی نشدی ... آخه مگه بچه ی یک روزه هم عینک می زنه؟

خوب یکم خودتو گریم کن که شبیه اون موقع بشی!

اینجوری هیجانش بیشتره ...

من هنوز نمی دونم که قراره یه خواهرم داشته باشم ...

وگرنه همین الان که یک روزه ای غیرتم می زد بالا چون تو همین الان،دقیقا همین الان تو گریه هات یه چیزی گفتی ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:26  توسط مینا  | 

پنجشنبه چهارم بهمن 1386
به نام خدایی که مرا برگ نیافرید ...

ولی ای کاش می آفرید ... نه؟ آخه انسان بودن خیلی سخته ...

خدایا منو ببخش.من همونیم که می گفتم خدایا ممنون که منو برگ نیافریدی؟پس چی شد؟ هان؟

باز چه دسته گلی به آب دادی که انسانیتت رفته زیر سوال؟چه کار فجیعی انجام دادی که می گی ای کاش برگ بودم؟که فکر می کنی لیاقت انسان بودنو نداری؟  ااا ... یعنی تو دلت می خواد برگ باشی ؟احساس نداشته باشی،هیچ کاری نتونی انجام بدی؟ مریض و زرد و سرخ بشی از درخت بیفتی اما انسان نباشی؟یعنی انقدر بهت سخت گذشته که برگ بودنو به انسان بودن،به خودت بودن ترجیح می دی؟...وااسفا ....وااسفا.... مگه تو همونی نبودی که از برگ بودن فرار می کردی؟  مگه تو همیشه نمی گفتی خدایا چی شد که منو انسان آفریدی؟چرا یه برگ نیافریدی؟مگه تو از انسان بودن خودت کلاتو نمیانداختی هوا؟.... اگه برگ بودی،نمی تونستی علاقه داشته باشی ... نمی تونستی آرزو داشته باشی ....نمی تونستی به خودت بگی:آدم باش! چون از یه برگ توقع آدم بودن رو داشتن خیلی توقع بزرگیه .

نتیجه ی اخلاقی:می تونستم  یه برگ باشم ...

راستی خدایا: برگاام احساس دارن؟برگ بودنم سخته؟

پس بگو: به نام خدایی که انسان را، و برگ را ،وفعل آفریدن را آفرید ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:44  توسط مینا  |