سلام دوستان!
چند روزپیشا یه خوابی دیدم که مثل فیلما بود! عین عین خود فیلما!
خودم بودم اما نمی دونم داشتم با کی صحبت می کردم ولی اشنا بود!یه اشنای قدیمی ... تو فیلما دیدید که یه شخصی داره لباس پهن می کنه و همه لباسا سفیده؟بدون استثنا همه ی لباسا سفید بود اگه می تونستم به تصویرش بکشم قشنگ می شدا ! اما حیف که امکانات نیس ... این همه لباس سفید از کجا بیارم؟تازه یه نکته ای هم که تو خوابم بود اینکه من اصلا عمه سمن ندارم! عمه سمن از کجا بیارم؟راستی اونی که تو خوابم بود کی بود؟ اونو از کجا بیارم؟ ...
نمی دانم ایوان بود یا پشت بام؟
که لباسهایمان را می بردیم روی بندش پهن می کردیم ...
همه سفید بودند ...
خوب شسته بودیشان!
اما چروک بودند
و خانه
خانه
پر بود از مهمان
شهر پر بود از ادم
تابستان بود و خوشگذرانی هایمان !
نمی دانم من چه ربطی داشتم به تو؟
یا تو چه ربطی داشتی به من؟
که تو آمدی روی پشت بام
با سبدی پر از لباس خیسهایمان!
گفتی بفرمایید اینها را !
گفتم همه سفیدند؟
سر تکان دادی و دادی به من گیره ها را ...
گفتم این همه ادم چرا شما را ...
حرفم را قطع کردی و گفتی :
به همان دلیل که شما را ...
ادامه ندادی نمی دانم چرا
چه کسی بود که گوش می کرد حرفهای در سکوت ما را؟
چقدر لباس سفید دارید ...
یک لحظه شوکه کردی مرا!
با من بودید؟
بله اما ...
حرفت را خوردی و گفتی "مهم نبود"
واما چرا خیلی مهم بود !
کاش دوباره می پرسیدی و می شنیدی جواب مرا !
می خواستم بگویم قابلی ندارد
چرا لباس مشکی پوشیده اید حالا؟
کجا را نگاه می کردی نمی دانم
اما گم کرده بودی خودت را در آنسوی کوچه ها!
شما برادرزاده ی سمن خانوم هستید؟
"بله" و اما شما ...
آشنای عمه اینا ...
گفتی شما بچه بودید دیده بودید مرا ...
گفتم "خیلی بچه بودم اما شما
نوجوان بودید خیلی بچه تر از حالا"
گفتی اما ندارد پیر شدم ...
گفتم "هما نطورمانده ایداماجاافتاده تر"
شما پیر نشده اید به این می گویند بزرگتر ...
چقدر بزرگ شده بودی نسبت به آنموقع
انموقع که گهگاهی نه یک بار امدی خانه ی عمه !
چقدرخوشحال شدم شما را دیدم با اجازه
تو هم سر تکان دادی و بلند شدی ....حالا دیدم یک تار موی سفیدت را ...
هنوز هم خانه پر بود از مهمان
یکی از مهمان ها جا مانده بودروی پشت بام خانه !
داد زدم عمه ... عمه ....