تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> مرا با نام کوچکم صدا بزن
جمعه شانزدهم فروردین 1387
به ویرگول اعتقاد دارم

به موقعی که مکث می کنی

به نقطه اعتقاد دارم

به موقعی که تمام می شوی

واما تو ادامه داری

به خاطر همین است که تو سه نقطه ای

نقطه ی اول

نقطه ی دوم

نقطه ی سوم

و ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:47  توسط مینا  | 

سه شنبه سیزدهم فروردین 1387

سلااااااام ...   

خوبید؟ خوشید؟ سبزه ها رو گره زدید؟ ... خب خدا رو شکر ...          

  می خوام امروز از یه کسی یه متنی بذارم که خیلی خوب می نویسه ... من که خیلی نوشته هاشو دوست دارم!ولی فقط برای خودش می نویسه ! برای دلتنگیای خودش ... اینو یه موقعی نوشته که  دوست داشته بنویسه (ای بسوزه پدر عاشقی) ...

:                                          

کاش از پنجره های خانه مان نور نمی امد تو

دلم نمی خواست کسی بداند با که می گویم ,با که می گریم  و با که می خندم

دلم نمی خواست کسی بداند جز من و او  ,فقط من و او

من اکنون به انتها فکر خواهم کرد, که چه خواهد شد .

من ته این جاده ی ترسناک را نمی دانم

جاده ی زندگی من مثل تو انتها ندارد

من در این جاده , در تنهایی ,درشب و در زندگی گم شده ام

نمی دانم کی؟ ولی دلم می خواهد روزی انچه را می خواهم بدانم

نمی دانم چیست؟ این حس غریب کی ,کجا و چرا با من اینگونه کرد؟

ولی هر چه بود دوستش داشتم . حس غریب حسی بود که دوستش داشتم بیشتر از آسمان  ,بیشتر از باران  و شاید حتی

بیشتر از زندگی .

نوشته شده در پنج شنبه 11/1/84 توسط رویا

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:52  توسط مینا  | 

چهارشنبه هفتم فروردین 1387
همیشه این من بودم که به تو خرده می گرفتم ... همیشه این من بودم که پولدار بودنتو می کوبیدم تو سرت. همیشه این من بودم که هر روز بهت می گفتم با پول نمی شه همه چیزو خرید . همیشه این من بودم که سر کلاس گذاشتنات باهات دعوام می شد... همیشه من ... من افتخار می کردم که پول باعث نشده تو زندگی راهمو اشتباه برم ... آره قبول دارم ... من بودم که می گفتم نظام اباد کلاس نداره اما ادمای مجسمه ایه شهرزیبا رم نداره ... من بودم که می گفتم تو یه جو معرفت نداری ... چون بچه ی بالا شهری ! من می گفتم تو هیچ وقت تو زندگیت سختی نکشیدی ... واسه همین انقد سوسولی! واسه همین از بارون می ترسی! واسه همین اون چتر کوفتیتو همیشه با خودت بر می داری! چون تو به ناچار زیر بارون نبودی که عاشق بارون بشی ... چون تو هیچ وقت سقفت اسمون نبوده که از بارون می ترسی! من می گفتم شما بچه پولدارا فکر می کنین همه چیزو می شه با پول خرید ... من می گفتم !همیشه این من بودم که از پول نفرت داشتم ! حالا باور نمی کنم ... این منم که از توام بیشتر عیدی جمع کردم؟ ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:34  توسط مینا  | 

چهارشنبه هفتم فروردین 1387
همیشه همینجوریه ... سال تحویلو می گم! همیشه یه جور می یاد می ره که ادم نمی فهمه کی اومد و کی رفت؟ ... همیشه همینجوری سال تازه میشه ... با یه چشم به هم زدن! همیشه تخم مرغا بوی تو رو می دن! رنگ تو می شن! همیشه ماهیا ما رو تو خماری می ذارن ... تا میایم ببینیم از اب می پرن بیرون یا نه سال تحویل می شه! چه لحظه ی هیجان انگیزی! لحظه ای که دلم می خواد یه سال براش صبر کنم! لحظه ای که دلم می خواد به بهانش ماهی بخرم! لباس بخرم!سبزه بخرم! روزهای بعدش که دیگه هیچی ... خوردن و خوابیدن! درست ۱۰ سال پیش ... یادتون می یادجنگ ۷۷ می داد؟ ۱۰ سال گذشت!

سال نو مباااااارک!

دلتون شاد!

هر روزتون نوروز ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:34  توسط مینا  |